تبلیغات
داستان: فیلم، سریال، گیم - آواتار(1)
 
داستان: فیلم، سریال، گیم
درباره وبلاگ


با سلام. من محصل رشته ی نرم افزار هستم. عاشق فیلم و سریال و گیم. به داستان پردازی هم علاقه خاصی دارم. امیدوارم از این وبلاگ لذت ببرید.

مدیر وبلاگ : رضا باشتنی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
این داستانی که می زارم یه جور فن فکره. پیش نیاز خوندن این داستان هم انیمیشن سریالی  avetar : the last airbender  است. چون نوشتنش یه مقدار طول می کشه این رو دیر به دیر می زارم. منتظر نظراتتون هستم.( آفرین تا الآن 0 نظر در کل پست ها ثبت شده.)

بخش 1: وقتی همه چیز شروع می شود.(قسمت اول)

نور ملایم خورشید بر دشت های سرسبز می تابید. نسیم بهاری گیاهان را بدون تبعیض نوازش می کرد. چه یک گل مریم بود، چه علفی هرز. اشک(ashk) زیر سایه ی درختی به حالت مراقبه نشسته بود. موهای سیاه و کوتاهش در برابر حرکت باد مقاومت می کردند. چشمهایش را باز کرد. روح استاد لئو (leo) دربرابرش ظاهر شد.لبخندی روی  لبان هر دو نشست.

استاد لب به سخن گشود.

- شاگرد جوان. سفر به زودی شروع میشه. و تو باید آماده باشی.

- سالهاست که آماده ام، استاد.

-  می دونم. نمی خوام بهت دروغ بگم. هر سفری سختی های خودش رو خواهد داشت. ولی این سفر ممکنه تمام سختی های دیگه رو همراه خودش

 داشته باشه.

اشک سکوت می کند. استاد با لحنی آرام می پرسد: می ترسی؟

- یکم.

- از چی پسرم؟

- از اینکه نتونم مثل شما آواتار بزرگی بشم.

- اشکالی نداره. عوضش آواتار بعدی خیالش آسوده تره.

هر دو می خندند.

- استاد.

- چی ذهنت رو مشغول کرده؟

- قبلا از شما پرسیده بودم که چرا من رو انتخاب کردید، ولی...

- دلیل انتخابت خیلی ساده است. چون اگر هر کس دیگری هم بود، بازهمین سوال رو میکرد.

- اما...

- وسایل سفر آماده است.

این صدای مردی در پشت سر اشک بود. اشک که حواسش پرت شده بود، نگاهی به استادش انداخت. ولی هیچ چیز جز دشتی سرسبز در روبه رویش

 قرار نداشت.

نگهبان تازه وارد که به نظر می رسید در آن قلعه ی آهنی گم شده ، در میان راهرو های پیچ در پیچ قدم می زد.

- کی هستی و چی می خوای.

صدای نگهبان کهنه کاری بود.

- معذرت می خوام. من جدیدم. فکر کنم گم شدم.

نگهبان نگاهی به سرتا پای او انداخت.

- مال کدوم بخشی؟

- بخش مرکزی.

- پس اون قدرهام گم نشدی. دنبالم بیا.

تازه وارد به دنبال نگهبان راه می افتد.

- من سرپرست بخش مرکزی هستم. این بخش به خاطر زندانی که داره قوانین مخصوصی رو می طلبه. قانون اول. هرگز با صدای بلند صحبت نکن.

 دوم به هیچ عنوان به درب های منتهی به سلول زندانی نزدیک نشو. و سوم، تنها وظیفه ی تو اینه که از چشمی هایی که روی دیوار تعبیه شده به

 زندانی نگاه کنی و مطمئن باشی همه چی به روال عادی پیش میره.

تازه وارد از یکی از چشمی ها به داخل سلول نگاه می کند.منطقه ای بزرگ که زندانی بین زمین هوا قرار دارد.انگار بدنش را سنگ فرا گرفته. هرکدام

 از دست ها و پاهای او توسط یک زنجیر و دستبند قطور بسته شده. حلقه ای از جنس فولاد محکم به دور کمر او بسته شده و از چهار طرف به دیوار

 ها قفل شده.

- می تونم بپرسم که این زندانی کیه؟

- بهتره که ندونی. البته هیچکس نمی دونه. ولی تنها چیزی که مهمه اینه که این زندانی به شدت خطرناکه و مهمترین تهدید برای کشور آتشه.

اشک بر روی سکویی بلند در کنار پادشاه ایستاده و جمعیت زیادی در پایین در حال صحبت با یکدیگر هستند. شاه پوریا دستانش را بالا می آورد.

 سکوت همه جا را فرا می گیرد. سپس شاه رو به اشک می کند.

- آواتار جوان، از زمانی که مشخص شد آواتار بعد از لئو از سرزمین نگهبانان است سراز پا نمی شناختم. و هم اکنون که در کنار تو ایستاده ام احساس

 غرور می کنم. نه من بلکه تمام مردم سرزمینم. سفر تو از کشور آتش شروع میشه و در اونجا با اولین استادت ملاقات خواهی کرد. و بعد از اون به

 تمام دنیا سفر کرده و بعد از دیدار با اساتید باید در هر هنر رزمی مهارت پیدا کنی تا دنیا صلح و آرامشی رو که آواتار لئو به ارمغان آورده، پایدار

 ببینه. آیا برای سفرت آماده ای؟

اشک سری به نشانه ی تایید تکان می دهد. به دنبال آن پادشاه دستور اعلام همگانی را می دهد. افراد زیادی که در زیر بلندگو های عظیم الجثه ای

 ایستاده اند فریاد می زنند: آواتار بازگشته.

و این صدا را بارها تکرار می کنند. این صدا به قدری بلند است که همه ی دنیا آن را می شنوند.

زندانی بی حرکت در میان زنجیر ها گرفتار شده. سنگ هایی پیوسته روی قسمتی از صورت و بدن او را پوشانده اند. از سمت چپ پیشانی شروع

 شده و از رو چشم عبور می کند.فقط سوراخ ریزی از چشم چپ رنگ سرخی می تاباند. سنگ ها بدون برخورد به بینی نصفی از دهان را پوشانده و به

 سمت راست چانه می رسد. نیمی از بدنش نیز با سنگ پوشانده شده. سکوتی سنگین دیوار ها را غیرقابل تحمل تر می کند. صدای ضعیف << آواتار

 بازگشته>> سکوت را می شکند. لب های سنگی و گوشتی زندانی همزمان تکان می خورد. صدای ضعیفی که آرام آرام اوج می گیرد.

- آواتار باید بمیره...

این عبارت بارها تکرار می شود. تا اینکه به فریاد هایی همراه با تکان های شدید زنجیر ها تبدیل می شود. انگار دیوار ها تاب نگهداری زنجیر های فرو

 رفته در خود را ندارند.تکان های شدید سرو صدای زیادی را نیز به پا کرده. زنجیر ها کم کم شروع به سرخ شدن می کنند.

در بیرون قلعه ی آهنی همه چیز آرام به نظر می رسد. آرامش با صدای انفجار مهیب جای خود را به آشوب می دهد. زندانی همراه با زنجیر ها از

 بالای قلعه در میان آتش بیرون می آید.

آواتار و پادشاه و جمعیت پشت سرشان از سرباز تا مردم عادی همراه هم به سمت دیوار حرکت می کنند. دیوار که شبیه شیشه ای بیرنگ و کمی کرم

 است سر تا سر کشور محافظان کشیده شده. نه تنها زمین، حتی آسمان را نیز فرا گرفته و همچون یک نیمکره از کشور محافظت می کند. هنگام

 رسیدن به دیوار هر دو به سوی جمعیت بر می گردند.

زندانی با سرعتی زیاد و باورنکردنی در حال دویدن است. موجی از آتش که در پشت او قرار دارد سرعت او را هرچه تمام تر بیشتر می کند.

سخنرانی آخر پادشاه تمام می شود. پادشاه رو به اشک کرده و دستش را روی شانه ی او می گذارد.

- هر جا که هستی و در هر جایگاهی که قرار داری، هیچوقت کشور و مردمت رو فراموش نکن. امیدوارم موفق باشی.

اشک تعظیم می کند. سپس رو به دیوار می کند.

زندانی با چشمانش آواتار را به راحتی می بیند. در زیر پایش مقدار زیادی آتش رها شده و به روی هوا و آواتار می پرد.

دقیقا هنگامی که اشک رو به دیوار میکند، برخورد مردی با چهره ی ترسناک به دیوار نامرئی او را از جا می پراند.

زندانی که از وجود مانعی بین خود و آواتار خشمگین است با قدرت به دیوار ضربه می زند.

پادشاه به سمت آواتار می آید.

- فکر می کنم بهتره نقشه ی سفر رو تغییر بدیم. اولین استادت رو در کشور نجیب زادگان ملاقات کن.

سپس دستور می دهد تا مقدمات سفر را هرچه سریع تر آماده کنند. آواتار، پادشاه و همه ی مردم با یک اطمینان قلبی به تلاش مرد ترسناک برای

 شکستن دیوار نگاه می کنند. با هر ضربه ی مشت یا پایش مقدار زیادی آتش آزاد می شود. اما طولی نمیکشد که آن اطمینان قلبی جای خود را به

 وحشت می دهد. قسمتی از دیوار همراه با صدای هولناکی ترک می خورد. با هر ضربه ترک بزرگ و بزرگ تر می شود. جمعیت کم کم به عقب گام

 برمی دارند ولی اشک همانند افراد مسخ شده سر جای خود ایستاده است.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 آبان 1395
رضا باشتنی
شنبه 14 مرداد 1396 09:42 ب.ظ
Thanks in support of sharing such a pleasant opinion, article
is good, thats why i have read it fully
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر