داستان: فیلم، سریال، گیم
درباره وبلاگ


با سلام. من محصل رشته ی نرم افزار هستم. عاشق فیلم و سریال و گیم. به داستان پردازی هم علاقه خاصی دارم. امیدوارم از این وبلاگ لذت ببرید.

مدیر وبلاگ : رضا باشتنی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جعفر عاشق شده بود. توی خمیر پزون. عاشق دخترکی توی صف چادر مشکی ها. لحظه ای نگریست. فسفری سوزاند و اندیشید: عشق از کجا می آید؟ اصلا عشق چیست؟
خورشید عطسه زنان گفت: عشق، هر روز خدا نور باریدن است.
جعفر صورتش را پاک کرد و گفت: ولی من نور ندارم.
فرهاد آدمیزاد را کنار زد و در گوش جعفر زمزمه کرد: عاشق نشو. عشق دل را میزند.
دیوانه ای راه به بیابان نهاد. جعفر سرش را خارانید.
- نفهمیدم!
زلیخا چشمکی زد. اما چون مرده بود و زیر خاک، جعفر ندید. رستم با دستی خونین پیش آمد.
- عاقبت عشق دختر تورانی، پسرم بود.
خدایی که نظاره گر بود، دستش را پایین آورد و بر شانه ی جعفر گذاشت. با صدایی بم گفت: بچه جون نوبت توست. نونت را بگیر..




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 مرداد 1395
رضا باشتنی


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات